تبليغاتX
حسرت پرواز

مشترک گرامی مهسای مورد نظر تا اطلاع ثانوی در دسترس نمی باشد لطفا جهت اطلاعات بیشتر فضولی نفرمایید!!!!!

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:51 توسط مهسا |


 

 


با دلي خندان و شادان سبد سبد گل
عاطـفه مي بـرم براي هديه به دوستان، ولي آنها بي اعتنا هديه هايم را دور مي ريزند...

من از درياي
محـبت و عشـقم کوزه پر آب مي کنم براي خاطر دوستان، ولي آنها به تمسخر و خنده به من، کوزه ها را مي شکنند...

با غنچـه هاي سرخ لبخـند به استقبالشان مي روم ولي آنها به من مي فهمانند که لبخندت براي خودت..... لبخند در اين روزگار به چه کار آيد؟


عيبي بر آنها نيست ،شايد روزگار سختي و سنگ دلي با خودش آوردس؟!
نــه چرا همه اش گردن روزگار بيفکنم ...مگر اين عشق و محبت و مهر وصفا را خدا در همه دلها ننهادس !

پس قصه عوض مي کنم.... شايد مردم اين روزها محبت و عشق و لبخند را با چيزهاي ديگري معامله مي کنند...شايد آنها را در پيچ و خم هاي اين عصر ماشيني گم کرده اند،
شايد يادشان رفته مهرباني و لبخند، ارزانترين و ساده ترين هديه آنها به همدگر است.

من به دنبال همان سادگي و صفاي خودمان مي گردم.

جاي دوري نــــرويد!
در دلتان پر است از اين گنجينه ها، ولي زير خروارها خاک مانده است؛ بشتابيد خاک ها را بروبيد، گنج ها را بيابيد.


بشتـــابيد..... هم اکنون موقعه ي اين کار است نه فــردا بر سر تــابوت همديگر!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:47 توسط مهسا |


 

خداوندا با تو می گویم
خدای من! خدای خوب من! مادران سرزمین من دیرگاهیست لبخند را فراموش کرده اند، یادشان رفته چگونه با عشق کودکانشان را در آغوش بگیرند، نه اینکه عاشق نباشند که تو عشق را هزار بار در جانشان دمیده ای، نه! آنها عاشقند
اما غم نان، غم سر پناه، رمق عشق بازی را از آنها گرفته است.
خدای من! خدای خوب من!
کودکان سرزمین من کودکی نمی کنند چرا که معصومیت کودکانشان زیر بار فقر خشکیده است.
اصلا چرا این قدر متکلف با تو حرف می زنم.
می خواهم درد دل کنم
خدا جان گوشه ای از این شهر مادری هست به اسم زینب خانم که شوهرش چند سال پیش فوت کرد حالا او با چهار تا بچه قد و نیم قد تنها مانده. همه داراییشان را برای درمان همسرش خرج کردند ولی...
تنهای تنهاست با چهار تا بچه قد ونیم قد... اوایل خانه مردم کار می کرد اما از وقتی دستانش ورم کرد و زانوهایش می لرزد کسی او را به خانه اش راه نمی دهد...
با چهار بچه که یکی از بچه ها مریضی سختی دارد اما...
اما دیگر آهی در بساط نیست که بتواند به درمان بیندیشد...
می نشیند گوشه آن اتاق تاریک و نمور زیرزمین و ذره ذره آب شدن کودکانش را می بیند
می نشیند و گرسنگی کودکانش را می بیند.
خدا جان این است حکایت هزاران مادر سرزمین من
خدا جان بگذار با تو درد دل کنم
می دانم که می دانی اما...
اما تو خود گفته ای با من سخن بگو،
این است درد های من
در شهر ما دختری هست به نام مینا. مادر و پدرش سالها معتاد بوده اند.
او به یاد دارد زمانی را که برای یکی دو روز غذایی نخورده بودند و پدرش با پاک کردن شیشه ماشین ها کمی پول به دست می آورد، برای خودش مواد خرید و برای او و سه برادرش فقط یک نان
و او با گرسنگی سر می کرد با گرسنگی مشق می نوشت...
حالا اوضاع بهتر است. بابا ترک کرده و مامان هم...
اما
اما چه کسی به مرد 40 ساله ای که تازه ترک کرده کار می دهد؟
گرسنگی هست، درد هست هرچند کمتر از پیش
خدا جان
در شهر ما پسری هست به اسم شاهین
مادر و پدر ندارد، با خاله اش زندگی می کند، خاله اش هم ...
خاله اش با... امرار معاش می کند. شاهین هر روز مردهای غریبه را میبیند که می آیند و می روند.
شاهین فحش میشنود، شاهین کتک می خورد، شاهین نماز می خواند، شاهین قرآن می خواند و گاهی...!
این گونه است که می گویم شهر ما سرد است.
سرد از نفس کسانی که درد مادران و کودکان شهر ما را می دانند اما...
اما بی تفاوت می گذرند

خداوندا مباد از بی خبران باشیم...
مباد شرمنده روی عزیزان تو باشیم...

.

.

.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:47 توسط مهسا |


می خوام بالا بیارم ..... چون فکر می کنم این تنها راهیه که آدم می تونه تمام احساساتشو باهم بریزه بیرون....تمام تنفر ها علاقه ها پوچی و حرفایی که نمی شه هیچ وقت زد

مغزت از کار وایمیسته تو گلوت احساس خشکی می کنی نفست میگیره یه فشار زیاد تو ناحیه گلو عرق سرد روی پیشونی واسه یه لحظه احساس می کنی زمان توقف می کنه یه صدای عق و ...... همه چی میریزه بیرون

عین سیفون می مونه.....سیفون دستگاه گوارش....کاش قلبمونم یه سیفون داشت یا یه دکمه ی flush که همه چیو با هم پاک کنه و دوباره بخور بخورا و تزریقات روحی از اول

اسمش می تونی سیفون قلب باشه....یا نه سیفون مغز بهتره آخه همش بر میگرده به این مغز لعنتی آدما....

تاحالا فکر کردی بچه ها تا سن 4 سالگی چه راحتن؟بی دغدغه،خل و چل،حراف،شلوغ....... حتی بعد از اونم تا 10 سالگی یه دوره ی راحت از بی خیالیارو میگذرونن....ولی از بلوغ یا حتی چند سال بعد از اونه که همه چی شروع می شه....نیاز به یه سیفون روحی پیدا می کنی........................اینم خوب اسمیه!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 14:14 توسط مهسا |


!

چه دلتنگم امروز... گاه می انديشم.. می توان همه چيز را به يک لبخند فراموش کرد... هر چه کردم ... نتواتنستم!!! ديگر نه ترانه حريف دلتنگ ای ام می شود نه گريه های تنهايی... نمی آيی؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:45 توسط مهسا |


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».

 با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدرعزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با
Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادتروببيني.
باعشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:43 توسط مهسا |


  اين دنياي عجيب و غريب از ديدن خيلي از چيزها هاج و واج مي شوي اين هم گوشه‌اي از آن اطلاعات عجيب .
 که در اين دنياي سرشار از شگفتي نميشه‌ خيلي از چيزها را باور نکني .

1.يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.
2.يک کوروکوديل نمي‌تواند زبانش را بيرون در بياورد .
3.حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.
4.به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر مي‌ترسند تا از مرگ!
5.اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچ‌وقت تمام نخواهد شد.
6.خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جويي کند .
7.ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا مي‌خورند.
8.بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر مي‌شوند.
9.پروانه‌ها با پاهايشان مي‌چشند .
10.گربه‌‌ها مي‌توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگ‌ها کمتر از 10 تا !
11. ادرار گربه زير نور سياه مي‌درخشد .
12.تعداد چيني‌هايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکايي‌هايي که انگليسي بلدند، بيشتر است!!
13.دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردن بگيرند.
14.فيل‌ها تنها حيواناتي هستند که نمي‌توانند بپرند .
15.هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف مي‌کنيد.
16.فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد.
17.کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي
I am
است.
18.اگر عروسک باربي را زنده تصور کنيد سايزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتي‌متر خواهد بود با گردني 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال.
19.تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند.
20.اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد مي‌شود.
21. اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده‌ايد.
22.در مصر باستان افراد روحاني تمام موهاي بدن خود را مي‌کندند حتي ابروها و موژه‌ها .
23.کوتاه‌ترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.
24. در 4000 سال گذشته هيچ حيوان جديدي رام نشده است .
25. هیچ وقت نميتواني با چشمان باز عطسه کني.
26. چشم‌هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ‌وقت متوقف نمي‌شوند.
27.هر تکه کاغذ را نمي‌توان بيش از 9 بار تا کرد .
28.در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازه‌اي سنگ به کار رفته که مي‌توان با آن ديواري آجري به ارتفاع 50 سانتي‌متر دور دنيا ساخت .
29.اگرتمام رگ‌هاي خوني را در يک خط بگذاريم، تقريبا 97000 کيلومتر مي‌شود.
30. وقتي مگس بر روي يک ميله فولادي مي‌نشيند، ميله فولادي به اندازه دو ميليونيم ميليمتر خم مي‌شود.
31. آمريکا تا 50 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد .
32. عدد 2520 را مي‌توان بر اعداد 1 تا 10 تقسيم نمود، بدون آن‌که خارج قسمت کسري داشته باشد. 
۳۳. سی برابر مردمي که امروزه بر سطح زمين زندگي مي‌کنند، در زير خاک مدفون شده‌اند .
34. تنها حيواني که نمي‌تواند شنا کند، شتر است .
35. شيشه در ظاهر جامد به نظر مي‌رسد ولي در واقع مايعي است که بسيار کند حرکت مي‌کند.
36. در هر ثانيه بيش از 5000 بيليون بيليون الکترون به صفحه تلويزيون برخورد مي‌کند و تصويري را که شما تماشا مي‌کنيد، بوجود مي‌آورد.
37. شانس شبيه بودن دو اثر انگشت، يک به 64 ميليارد است .
38.يک ليتر سرکه در زمستان سنگين‌تر از تابستان است .
39.قد انسان تا 20، 25 سالگي و گاها 40 سالگي بلند مي‌شود و از چهل سالگي به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 ميلي‌متر کوتاه مي‌شود.
40. فقط با از دست دادن يک درصد از آب بدن، احساس تشنگي مي‌کنيم !
41. دهان انسان روزانه يک ليتر بزاق توليد مي‌کند .
42.چيتا يا يوزپلنگ سريع‌ترين حيوان خشکي است. او در عرض فقط 3 ثانيه 100 کيلومتر در ساعت سرعت مي‌گيرد. رکوردي که حتي سريع‌ترين خودروهاي فراري هم نتوانسته‌اند بشکنند .
43.کرم‌هاي ابرشيم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا مي‌خورند .
44.تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرينه چشم است .
45. شتر در 3 دقيقه 95 ليتر آب مي‌خورد

۴۶. چشم‌هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است .
۴۷.تعداد انسان‌هايي که به وسيله خر کشته مي‌شوند، از انسان‌هايي که در سانحه هوايي مي‌ميرند بيشتر است .

۴۸.کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف مي‌کند .

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:53 توسط مهسا |


 

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند ...
موبايل يكي از آنها زنگ مي زند ,
مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع
به صحبت مي كند :
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش
مي دهند !
مرد: بله بفرماييد ...
زن: سلام عزيزم
 . باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك
ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر .
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم
ديدم اون ماشين  بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه
فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته
باشم ...
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار!!!
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه
همه چيزش رو به راهه !!!
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه
پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن
950000 دلاره !!!
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش !
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم .
مرد:خداحافظ عزیزم...
مرد گوشي را قطع ميكند . مرد هاي ديگر با تعجب مات و
مبهوت به او خيره ميشوند!!!

بعد مرد مي پرسد: ببخشید اين گوشي مال كيه؟!؟!؟!؟!؟!؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 13:11 توسط مهسا |


 

ديشب واسه خودم نشسته بودم بيكار زده بودم زير اواز::

دنيا ديگه مثل تو نداره .........نداره نمي تونه بياره ...........دلا همه بي قرار عشق اند....

اما عشقه كه واسه تو بي قراره..............


حدود ساعت 10 بود که ديگه حوصله ام سر رفت و با خودم گفتم پاشم برم سراغ درسام ولي ديدم كه اصلا دل و دماغ درس رو ندارم........من هم كتابا رو بستم و رفتم سراغ تلويزيون.......

تلويزيون رو روشن كردم

زدم شبكه 1:تلاپ تلپ تلوپ ....... آخه به جز رژه رفتن يه مشت سرباز چي مي تونه نشون بده؟

شبكه 2(شبكه ي تو 2.2.2):نقد و بررسي سريال آخرين گناه(تموم ماه رمضون اين سريالا مردم رو خونه نشين كردن اون وقت آخرش چه جوري تموم شد من يكي كه نفهميدم آخرش آوا زن كي شد؟اگه شما فهميديد به من هم بگيد؟)

شبكه 3:طبق معمول فوتبال

شبكه4:خدا رو شكر قطعه چون دست كمي از بقيه نداره

شبكه ي 5:خطبه هاي نماز جمعه ي دزفول

من هم پا شدم تلويزيون رو بستم و دوباره و يه ترانه ي ديگه:

تو خيال كردي بري ..........دلم برات تنگ ميشه.........نمي دونستس دلم به سختي سنگ مي شه....

 

با خودم گفتم واقعا من نمی دونم با اين برنامه های فوق العاده جذاب و گيرا که آدم نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه و با اينهمه تفريح و سرگرمی سالم ؛ چرا جوونا ميرن سراغ برنامه های تلوزيونی ماهواره اي و ......... شما می دونين ؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 10:27 توسط مهسا |


اگر امروز صبح هنگامی که از خواب برخاستيد ديديد که ميزان سلامتی تان بيشتر از بيماری تان است....خوشبخت تر از ميليون ها بيمار ديگر هستيد .

اگر هرگز خطر جنگ ؛ تنهائی زندان ؛ رنج شکنجه يا درد گرسنگی را تجربه نکرده ايد ؛ جلوتر از ۵۰۰ ميليون نفر از مردم جهان هستيد .

اگر در يخچالتان خوراک و بر بدنتان پوشاک داريد و اگر دارای سرپناه و جائی برای خوابيدن هستيد ثروت تان بيشتر از ۷۵ درصد مردم گيتی است .

اگر در بانک و يا کيف تان پول داريد جزو ۸ درصد از مردم غنی دنيا به شمار می رويد .

اگر والدين شما هنوز زنده اند و با هم زندگی می کنيد شما انسان واقعا خوشبختی هستيد.

اگر می توانيد اين نوشته را بخوانيد خوشبخت تر از دو ميليارد نفر ديگری هستيد که از نعمت سواد محرومند .

اگر .....

اگر ......

کاش به جای این همه شکوه و شکایت از نداشته ها ؛ قدر آنچه را که داریم و قدرش را نمی دانیم ؛ بدانیم

. . . . ..

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:23 توسط مهسا |